X
تبلیغات
رایتل

دل تنگی های یک آواره در کوچه های ذهن

چهارشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1387 02:40 ب.ظ نویسنده: هادی نظرات: 9 نظر چاپ

سرودن پیش پای باران چه تحفه اندکی است. زمانی که در گرماگرم آفتاب درخشان خود را میبینی چه احساسی داری آیا فکر کرده ای که لحظه ای به خورشید این سوزان سرای تا ابد مهر فکر کنی؟ تا به حال با خود اندیشیده ای که آیا خورشید برای چه بر تو و در تو میسوزد؟ آیا خورشید دلت را دیده ای ؟ تا به حال با خورشید حرف زده ای ؟ همین خورشید که بی ادعا خود را در سوزنده ترین گرما میسوزاند تا تو لحظه ای در آرامش سپری کنی.

آری فقط لحظه ای در آرامش . آیا عمر تو در مقابل عمر خورشید بیبش از یک لحظه و لمحه می ماند...؟

تا به حال شده است که در راه به خورشید ناسزا بگویی ؟ تابه حال شده است که از آفتاب ناراحت شوی؟ تا به حال فکر کرده ای که چند بار دل آفتاب رو سوزانده ای ؟ آفتاب تو بالای سر تو نیست . آفتاب تو ،خورشید مهران گرم تو در درون کلبه ای از جنس چوب در قلب توست . تا به حال فکر کردهای که چگونه حرارت تو آن کلبه را نمی سوزاند ؟ تا به حال فکر کرده ای که لحظه ای اگر خاموش شوی خانه خورشید درون تو چه حالی دارد؟

آیا آن موقع میسوزد؟

به خورشیدت و به مهربانی آن فکر کن، اندیشه کن آیا به یاد مادرت افتاده ای آن زمان که با حرارت خورشید گونه خود تو  را از سرمای ترس و وحشت نداشتن ها رها نیده است؟

تنهایی برای خورشید مرگی است که پایانی ندارد . مرگ تنهایی خویشتن را میخواهی ؟

مرگ زوال نیستی برای بودن را میخواهی ؟ 

(هادی شفیعی)