X
تبلیغات
رایتل

سنتوری

دوشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1388 10:25 ب.ظ نویسنده: هادی نظرات: 4 نظر چاپ

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.

خداوندا، ای بزرگ برترین اگر لطفت نباشد بنده به کدام درگاه روی آورد؟ و اگر لطفت نباشد شاکری کردگار به چه آید؟

خیلی وقت بود که می خواستم بنویسم ولی دستم به قلم نمی رفت . نمی دونم چرا اما نمی رفت. دلم گرفته بود از زندگی و از خدا! فکر می کردم وارد یک بازی شدیم که آخرش راهی برای آدمی نیست جز باخت. نه اصلاح کنم راهی برای من نیست جز باخت.

بیش از یک روز نیست که از ماه رمضان که گفته میشه ماه خداست گذشته . ولی من اصلا با این ماه خدا حال نکردم. خسته بودم از بس خدا خدا شنیده بودم.

خیلی چیزها می خواستم و می خوام که بهکسی جز خدا نمی تونستم بگم .بهش گفتم.

انتظار داشتم که جوابم رو بده ، اما نداد. مگر خدا نبود؟   دل شکسته از خدا خدایی کردم. ته وجودم یه حسی مبهم بود که می گفت نکن این کارو ولی کردم. چقدر دلم می خواست من هم روی ماه خدا رو ببوسم اما نشد. نمی دونم که کی نذاشت.شاید خودم و شاید خودش!  اما نه!  دوست دارم لااقل فکر کنم که خودم نذاشتم .

خیلی وقت بود که دلم می خواست فیلم سنتوری رو ببینم .دیشب بعد از یک سال فکر کنم که تونستم این فیلم رو ببینم.حکایتش عجیب سر گشاده بود .حکایت دل من با اندکی تغییر و شاید حکایت دل تو با اندکی تغییر.

مگه من و تو چی تو زندگی از خدا خواستیم؟؟ بهش فکر کن  خیلی از چیزهایی که ما خواستیم رو به ما نداده و خیلی چیزها که ما نخواستیم رو جاش داده.

گفته اند که : شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند. تا به حال چه قدر به این گفته عمل کردیم؟

علی دوست داشت سنتور بزنه چون برای این کار خلق شده بود. علی ها هم هرکدوم دوست دارن کاری بکنن چون برای اون خلق شدن .این همون وظیفه ای هست که باید انجام بدیم و از دنیا بریم . کم دیدم که افراد به احساسشون گوش کنن. حتی خودم با اینکه می دونم باید این کار رو کرد ، نمی کنم یا دسته کم میترسم که بکنم. چون شرایطش نیست .

علی اگر می خواست به روحش که سنتور بود توجه کنه شاید نمی تونست زندگی کنه! از خودم مثال میزنم. من رفتم دانشگاه و رشته ای رو خوندم که نسبتا بهش علاقه دارم .اما وقتی که نشه باهاش کاری کرد چه فایده !تو سر و کمر این و اون علاقه کنن !

با علاقه تنها نمیشه زندگی کرد میشه؟ علی هم سنتور که روحش بود رو می فروخت تا پولی به دست بیاره!

اون روحش رو خودش رو می فروخت برای پول .کاری که همه انجام میدن .آره همه خودفروشی میکنن و تا اسم خودفروشی میاد یاد زنی می افتن که گوشه خیابان ایستاده تا بره و کامی به دل کسی ببره.

از خودفروشی گریزی نیست باید خودمون رو بفروشیم.

علی هانیه رو دوست داشت .با هاش عشق میکرد .هانیه تنها کسی بود که علی خودش رو رایگان به اون تقدیم میکرد تا با اون روحش رو جلا بده . هانیه هم همون کار رو میکرد .بهش میگن معامله تهاتری . هردو خودشون رو عرضه به هم میکردن و با هم از اون بهره مند میشدن.

روحشون رو Share می کردن.

نمیدونم چرا ولی شاید حال علی رو عاشقا بهتر بفهمند .عاشقایی که میدونن جرات ابراز عشق رو هم ندارن .آخه عشق هم خرید و فروشه! ولی این روزا عشق تنها خریداری نداره.

خدا کمکمون کنه عشق تنها نداشته باشیم . جرات ابرازش و قدرت و توان ابرازش و ابزار ابرازش رو به ما بده . اگر از خدا نخوایم پس از چه کسی یارای خواستن باید داشته باشیم ؟

وقتی عاشق شدم ابزاری نداشتم تا عشقم رو عرضه کنم . نتونستم بخرمش و نتونستم بفروشمش . از دستم رفت .

خدایا خواهش میکنم این اتفاق رو برای کسی تکرار نکن.

مگر با هم بودن و یکی شدن خواسته خودت نیست پس چرا؟؟؟؟

علی قصه سنتوری به کثافت افتاد . به فضاحت افتاد اگر دستمون رو نگیری همه به این کثافت قدم میگذاریم .حتی خود ما.

خیلی وقتها شده که دلمون خواسته سیگار بکشیم ، تریاک و حشیش و کوفت و زهر مار بکشیم شاید این درد کهنه خرید و فروش رو از یاد ببریم !

همه آدمها مستعد ورود به کثافت هستند .خدایا کمک!